
کارمند بودخانومی بود روبه روی میز من معلوم بود هر روز صبح که از خواب پا می شهمیاد اداره کمش نیم ساعت قبل اومدن روبه رو آینه به خودش ور می ره هه برام جالب بود تو کارم دقیقا هر بیست دقه یه بار خودشو تو آینه جیبش می دید که خوبه یا نه راستی برا چی انقدر به خودش می رسید می خواست کی ببیندش به نظرم شا...
ادامه مطلب
می روم و به رفتنم ادامه می دهم گرچه درد دارد رفتنم از درد های بدن که بگذریم چقدر سخت است وقتی با درد دلی می روی گویی دنیا برایت جای دیگر است ومتوجه رفتنم نمی شوم چون او مرا می برد و مشخص می کند که کجا باشم هی روزی میرسد که عوض اینکه زمان مشخص کن من کجا باشم من مشخص می کنم که زمان............ . . . و چه زود می گذرد ایام عمر...
ادامه مطلب