یارِ بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم
غمِ اغیار مخور تا نَکُنی ناشادم
.
.
.
میشنوم ومدام در گوشم تکرار می شود
یار بیگانه مشو ، بیگانه مشو
مشو
و این ابهام از جمله ابهامات
حافظ که آیا یار اشنایی شدن
عیبی نیست
نمیدانم نوایی از دور می گوید
نه نیست
بگذار برود و حتی یار کسی شود
فقط یار بیگانه ای مشو
تصور همچین ادمی فقط برای
عشاق کار سختی نیست
و ندایی از درونم می گوید این
شعر زبان خودیت خود انسان
است خودیتی که درون انسان با
ارامش تمام از سمت
پروردگار است
و به من می گوید یار هر کس
خواهی بشو تنها یار بیگانه مشو
تا نبری از خویشم
و
غم اغیار مخور
تا نخورم خون جگر
پ.ن: بین خودمان بماند
گاهی فکر میکنم
در این زمانه ای که هیئت ها و
مسجد های ما مجلس
یزید شده اند این شعر از کلام
امام در امده است به فرزندان
انسان . تا نبری از خویشم
پ.ن: امام حسین از خویش رفته
بود که به سمت کوفه رفت
مردان زنانی که یار بیگانه دولتی
شده اند...
اژدها...ما را در سایت اژدها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 121