![]()
بلبلی آمد
پرید و از روی شاخه ها به نزدیکی من نشست
سر می جنباند و مرا خیره بود
نفسم حبس شده بود در سینه
ترس . شوق . عصیان . هراس . مرا گرفته بود
هر لحظه درمانده تر از قبل می شدم
و دردم افزون تر
راهی نبود
و مات مبهوت در این بی راهه مانده بودم
اگر دست دراز میکردم
میپرید
و اگر
میرفتم ...
نمیدانم
و گویی انقدر ایستادم که رفت
و اری میدانم اگر عصیان میکردم
تنها خاطره بدی از خود
در ذهن او بجا می گذاشتم و باز او میرفت
و تو آن بلبل به شاخه نشسته بودی
و من
من خراب از دین دنیا و اخرت بودم
و رفتنت با تمام دردش خوشحال کننده بود مرا
که تا لحظه اخر ایستادم و نگاهت کردم
نگاهت کردم و ستایش کردم شممارا
و در عمرم این لحظات جاوید را ثبت کردم
ان موقع نه میخواستم بروم نه بیاایم
تنها نگاه تنها درد تنها بلا
مرا کافی بود
و از این به بعد خوشحالم که عمری زیسته ام
اژدها...ما را در سایت اژدها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41