نقطه صفر

خرید بک لینک

این اعتراف نامه است به اکنون

اعترافی که سال هاست از زمان بچگی می بخواهم بنویسم

بگویم بنشانمت ونتوانم

مرا معذور بدار که این تلاشی تنها از سر بی صبری من است

به مانند این شعر مولانا

بس دراز است این حدیث خواجه گو

تا چه شد احوال آن مرد نکو

خواجه اندر آتش و درد و حنین

صد پراکنده همیگفت این چنین

گه تناقض گاه ناز و گه نیاز

گاه سودای حقیقت گه مجاز

مرد غرقه گشته جانی میکند

دست را در هر گیاهی میزند

تا کدامش دست گیرد در خطر

دست و پایی میزند از بیم سر

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

آنک او شاهست او بی کار نیست

ناله از وی طرفه کو بیمار نیست

بهر این فرمود رحمان ای پسر

کل یوم هو فی شان ای پسر

اندرین ره میتراش و میخراش

تا دم آخر دمی فارغ مباش

تا دم آخر دمی آخر بود

که عنایت با تو صاحبسر بود

هر چه میکوشند اگر مرد و زنست

گوش و چشم شاه جان بر روزنست

مهم بودن این لحظه تاکنون آنچنان که باید بر من

روشن نشده است

من کسی که پشت ترس هوس شهوت قایم شده

تا لحظه صفر را به هزار جادو و به هزار مهارت

از یاد ببرم

اما من عاشق آزادیم

و آزادی مرا عاشق تو کرده است

کسی که نمیشناسمش و در حسرتش این کلمات را کنار هم میگذارم

تا علت نرسیدن هایم را نبودن تعلل ترس رویا هوس و ... در لحظه صفر بیان کنم

لحظه ای که فراتر از اکنون و اکنون هاست بگذار بی بهانه بگویم

خود اصلی من همیشه پشت قسمتی از من پنهان شد تا تورا از پشت این من دیگری ببینید

چون میترسید و بسیار میترسید ... تا چشم در چشم

در لحظه صفر نگاهت کند

و تو مرا به آِینه ها کشاندی به دیگری ها به اکنون ها به لحظاتی که مداوم در صفر اند

به ساعتی که مدام میشمرد این لحظات را همان ساعت خودت وخودم

و خودآی من

و خدای من

و پروردگارم

و اهورا مزدایم

و

.

.

من عاشقت هستم من عاشقش هستم من عاشقم

و اعتراف به اکنون چنین بود که نبشتم و دیگر همه هزیان است

اژدها...

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 12:45

صفحه بندی