






تنها چیزی که وجود مرا ثابت میکند اکنون است
و من بدون اکنون به جز گلی و اندک خاطره ای
و اندک اثری در جایی که بزودی به فنا می رود دیگر
هیچ نیستم حرف من اکنون نیست بل خوشبختی است
خوشبختی ما مایی که محکومیم به آن
مایی که خود نمیدانیم گاهی میخواهیم عزای گذشته را بگیریم
یا در فردا اندیشه کار کنیم ما محومیم به خوشبخت بودن
و گاهی به خود میگویم خوشبختی عین زندان است
برای منی که انقدر بی دلم اما شاید خوشبختی و یا حتی زندان
چیزی داردکه ما آن را نمی بینیم وآن خود ماییم
خودی که انقدر برای آنیم و چقدر دوستش داریم
خوشبختی زندان هم باشد زندانی است که این خودیت من را
در خود جای میدهد و من چگونه میتوانم عاشق آن ( او ) نباشم
.. بگذریم از اکنون دور نشویم که خوشبختی های مارا
در ظرف خود نگه داشته است
اکنونی که چگونه خوشبخت شدن ما به او وابسته است ولاغیر
و این اکنون دوست داشتن تنها دوس داشتن را با معنا میکند
که چگونه من میتوانم عمری بگذرانم و بگویم خوشبخت بوده ام
مگر آنکه در اکنون های عمر خویش فقط یک چیز بود
که دوست میداشتم
و آن در اصل خودم بوده ام و دیدن تجلی این خود در دیگری ها
اثبات آن بوده است
و حال میپرسم آیا من خوشبختم
برای خودم جوابم این است
نه
...
اژدها...ما را در سایت اژدها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 115