اژدها

خرید بک لینک

بلبلی آمد پرید و از روی شاخه ها به نزدیکی من نشست سر می جنباند و مرا خیره بود نفسم حبس شده بود در سینه ترس . شوق . عصیان . هراس . مرا گرفته بود هر لحظه درمانده تر از قبل می شدم و دردم افزون تر راهی نبود و مات مبهوت در این بی راهه مانده بودم اگر دست دراز میکردم میپرید و اگر میرفتم ... نمیدانم و گویی انقدر ایستادم که رفت و اری میدانم اگر عصیان میکردم تنها خاطره بدی از خود در ذهن او بجا می گذاشتم و باز او میرفت و تو آن بلبل به شاخه نشسته بودی و من من خراب از دین دنیا و اخرت بودم و رفتنت با تمام دردش خوشحال کننده بود مرا که تا لحظه اخر ایستادم و نگاهت کردم نگاهت کردم و ستایش کردم شممارا و در عمرم این لحظات جاوید را ثبت کردم ان موقع نه میخواستم بروم نه بیاایم تنها نگاه تنها درد تنها بلا مرا کافی بود و از این به بعد خوشحالم که عمری زیسته ام اژدها...ادامه مطلب

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 9:40

این اعتراف نامه است به اکنوناعترافی که سال هاست از زمان بچگی می بخواهم بنویسمبگویم بنشانمت ونتوانممرا معذور بدار که این تلاشی تنها از سر بی صبری من استبه مانند این شعر مولانابس دراز است این حدیث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نکوخواجه اندر آتش و درد و حنین صد پراکنده همیگفت این چنینگه تناقض گاه ناز و گه نیاز گاه سودای حقیقت گه مجازمرد غرقه گشته جانی میکند دست را در هر گیاهی میزندتا کدامش دست گیرد در خطر دست و پایی میزند از بیم سردوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگیآنک او شاهست او بی کار نیست ناله از وی طرفه کو بیمار نیستبهر این فرمود رحمان ای پسر کل یوم هو فی شان ای پسراندرین ره میتراش و میخراش تا دم آخر دمی فارغ مباشتا دم آخر دمی آخر بود که عنایت با تو صاحبسر بودهر چه میکوشند اگر مرد و زنست گوش و چشم شاه جان بر روزنستمهم بودن این لحظه تاکنون آنچنان که باید بر منروشن نشده استمن کسی که پشت ترس هوس شهوت قایم شده تا لحظه صفر را به هزار جادو و به هزار مهارتاز یاد ببرم اما من عاشق آزادیم و آزادی مرا عاشق تو کرده استکسی که نمیشناسمش و در حسرتش این کلمات را کنار هم میگذارمتا علت نرسیدن هایم را نبودن تعلل ترس رویا هوس و ... در لحظه صفر بیان کنملحظه ای که فراتر از اکنون و اکنون هاست بگذار بی بهانه بگویمخود اصلی من همیشه پشت قسمتی از من پنهان شد تا تورا از پشت این من دیگری ببینیدچون میترسید و بسیار میترسید ... تا اژدها...ادامه مطلب

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 12:45

یه حسیه

چند روزه دارم

حس اینکه قبل هرچیزی که میاد تو فکرم

این کلمه گور باباش رو اضافه کنم

ولی خب پسر باادبیم خیلی

پس این مطلبمو سانسور شده فرض کنین

راستی

الان که همه جا فیلتر من تنها رسانه موجودم

پس بریدحال کنین

که چقدر نویسنده خوبی براتون مینویسه

اژدها...

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: يکشنبه 10 مهر 1401 ساعت: 12:54

و حال گویی برای تو ازعشق آن جوهره جاری در طبیعت اورده اندو تو بنگر به این گل وحشیکه نه کس نامش را میداندنه اصالتش رابه دور از رنگ ها و جلوه های زندگی ما تنها و تنها با عشق زندگی می کندو نویسندگی بیان عاشقانه های نیلوفر استو دلتنگی های این برگ زرد پاییزی و آوازهای سحرگاهی پرندگان به مناسب عید هر روزه شانآری وتو از قصه خواستن و دوست داشتن می پرسیو تو خود بیا ببین چگونه سرمای شب عاشقانه انتظارآفتاب صبح گاهی را می کشد و او را طلب می کندو تو ای انسان بیا و عاشق شوکه جز این در سلسله موجودات عالم ننهاده اند....پ.ن : گفتم یه تاریخچه بگم از نوشتن این نوشتهاین نوشته را در اخرین ماه سربازی در شهر گلپایگانفصل بهار نوشتم وخب اگر طبیعت زیبای اونجا و پرندگان صبحگاهیش مثل کلاغ جارک و هدهدوشب ها جغد سفید نبودشاید هرگز نمی نوشتماینارا گفتم که بگم ما برای ادامه دادن محتاج طبیعتیمو خب اون ماه خاطره امیز ترین لحظات سربازی من رو دارهشاید چون بیشتر از کل سربازی اذیت تو اون ماه آخر.. اژدها...ادامه مطلب

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: پنجشنبه 27 مرداد 1401 ساعت: 14:43

اکنونتنها چیزی که وجود مرا ثابت میکند اکنون استو من بدون اکنون به جز گلی و اندک خاطره ایو اندک اثری در جایی که بزودی به فنا می رود دیگرهیچ نیستم حرف من اکنون نیست بل خوشبختی استخوشبختی ما مایی که محکومیم به آنمایی که خود نمیدانیم گاهی میخواهیم عزای گذشته را بگیریمیا در فردا اندیشه کار کنیم ما محومیم به خوشبخت بودنو گاهی به خود میگویم خوشبختی عین زندان است برای منی که انقدر بی دلم اما شاید خوشبختی و یا حتی زندانچیزی داردکه ما آن را نمی بینیم وآن خود ماییمخودی که انقدر برای آنیم و چقدر دوستش داریمخوشبختی زندان هم باشد زندانی است که این خودیت من رادر خود جای میدهد و من چگونه میتوانم عاشق آن ( او ) نباشم.. بگذریم از اکنون دور نشویم که خوشبختی های مارادر ظرف خود نگه داشته استاکنونی که چگونه خوشبخت شدن ما به او وابسته است ولاغیرو این اکنون دوست داشتن تنها دوس داشتن را با معنا میکندکه چگونه من میتوانم عمری بگذرانم و بگویم خوشبخت بوده اممگر آنکه در اکنون های عمر خویش فقط یک چیز بودکه دوست میداشتمو آن در اصل خودم بوده ام  و دیدن تجلی این خود در دیگری ها اثبات آن بوده استو حال میپرسم آیا من خوشبختمبرای خودم جوابم این است نه... اژدها...ادامه مطلب

ما را در سایت اژدها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 115 تاريخ: دوشنبه 17 مرداد 1401 ساعت: 0:44

صفحه بندی