فصل بهار است فصل دیدن زیبایی های خداوند
فصل دیدن
غنچه هایی که چه آرام و با متانت خاصی رشد می کنند
باز می شوند و لبخند می زنند به این انسان ها
و مرا در حسرت آن می گذارند که آن لبخندشان بی هوده به نگاه این انسان ها تلف می شود
و ای کاش می توانستم این لبخند را برای تو بیاورم اما ... چه زود
چه زود و نا به هنگام لبخند ها و زیبایی هایشان پژمرده و می میرد
نکند
ای وای نکند من هم
من هم نرسیده به تو
روی ام
سنگ لحد بگذارند
گویی این انسان ها از لبخندهایم خسته
و مرا در سرمای سرد تنهاییم رها می کند
و گویی محکومم به آن
... گر بخواهد گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
آرام باش گریه نکن
.
.
.
قیمت لب های سرخت روزگاری بشکند
.
روزی این گل به تو هدیه می شود
حتی اگر خشک شده باشد هنوز می خنند
و خود می دانی هنوز بوی زندگی می دهد

ما را در سایت اژدها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 100