می دانی
حال من
زمانی که بغض با کمی مزه ی ترس تمام وجودت را بگیرت
و دستانت با عرق ولرزش بنویسد
وزبانت با اندکی مکث بگویند
می ترسم که نباشی
.
بیا اگر این پرنده نیز بخواهد از قفس آزاد شود
بگذار در این زندان قبل آزادیم چند صباحی طمع بودنت را بچشد
که این پرسش مدام برایم تکرار می شود
یعنی می شود روزی آید که برایم تکراری شوی
من به روزگار می گویم تکراری می شوی
عادت می کنم به بودنت
ولی خواهشا
تو بیا
بگذار بگذار
عادت چشمانت را بچشم
بگذار تکراری شدنه شکستن کشتی زندگیم را و غرق شدن و فرو رفتنش را در
امواج چشمانت را بچشم
.
نگذار جیغ این پرنده بیش از این در راهروی تاریک تنگ خاطراتمان بپیچد
بگذار تا اگر هم با هم نمی توانیم پرواز کنیم
لاقل باهم مردن در قفس را یاد بگیرم
تو بیا من فکر آزادی را نیز از سر می پرانم
هه
نگذار
نگذار بیشتر از این شکسته شود غرورم
بگذار همان آدم قبلی باشم
نگذار بیش از این بهانه آمدنت رسوایم کن
آبرو داری کن ... کمی
.
هی هنوز
هنوز کم است
بهانه
برای آمادنت ......
با هر بـهانه و هـوسی عاشـقت شـده ست
فـرقی نـمی کند چه کسی عاشـقت شده ست
چیـزی ز مـاه بـودن تـو کم نـمی شود
گیـرم که برکه ای نفسی عاشـقت شده ست
ای سـیـب سـرخ غـلت زنان در مسیر رود
یک شهـر تا به من برسی عاشـقت شده ست
پر می کشی و وای به حال پـرنـده ای
کز پشت میله ی قـفسی عاشـقت شده ست

ما را در سایت اژدها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 94