
این اعتراف نامه است به اکنوناعترافی که سال هاست از زمان بچگی می بخواهم بنویسمبگویم بنشانمت ونتوانممرا معذور بدار که این تلاشی تنها از سر بی صبری من استبه مانند این شعر مولانابس دراز است این حدیث خواجه گو تا چه شد احوال آن مرد نکوخواجه اندر آتش و درد و حنین صد پراکنده همیگفت این چنینگه تناقض گاه ناز و گه نیاز گاه سودای حقیقت گه مجازمرد غرقه گشته جانی میکند دست را در هر گیاهی میزندتا کدامش دست گیرد در خطر ...
ادامه مطلب